تبليغاتX
ماه شادی

بدهی احساسمو تا قرون آخر با همه صاف کردم حالا خیالم راحته و می تونم راحت بخوابم، اما وقتی دلم تنگ می شه نمی دونم از طلبکاریه یا بدهکار بودن. یه جورایی فکر می کنم طلب احساسمو هنوز کامل ازش نگرفتم، پس کی می خواد این بد حساب بالاخره حسابشو با دل من صاف کنه؟


از معطل موندن رو پل احساس بدجوری بدم میاد حاضرم عقب بکشم اما وارد خیابون یه طرف احساس نشم. تو این همه بی وفایی و خیانت شوکه شدم باورم نمی شد انقدر آدما عجیبن، با خودم شرط کردم دیگه از رو ظاهر آدما هیچ قضاوتی نکنم حتی یه کوچولو چون این چند روز انقدر ضدحال بابت این قضیه خوردم که قدرت تشخیصم رو از دست دادم.

نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388  توسط مهشادی  | 


الان یه ماهی شد که توی این وبلاگ چیزی ننوشتم. راستش می خوام این دفعه از یه چیزی به اسم فشارسنج روح بنویسم. آخه این روزا بدجوری بهش احتیاج دارم. مدتیه در طول روز انقدر فشارهای روحیم کم و زیاد می شه که اگه امکانش بود حتما تا الان چندین بار روحم سکته کامل کرده بود.

یه روز صبح خوشحالم و یهو یک پیغام آنچنان بهمم می ریزه که اصلا نمی تونم حرف بزنم و وقتی که دیگه دارم از دست می رم پیغام بعدی مثل تنفس مصنوعی بهوشم میاره. اما اینم موقتیه و چند ساعت بعد دوباره حرکت بعدیش حالمو می گیره.

انقدر خسته می شم که اگه مسابقه می دادم انرژیم بیشتر بود. همیشه هم آخرش ازاین همه احساساتی بودن و تحت تاثیر قرار گرفتن خودم شاکیم و دلم برا جایی تنگ می شه که هیچ کسی نباشه تا بتونه انقدر راحت منقلبم کنه.


اما آخه اون موقع تکلیف دلم چی میشه که باز انقدر تنگ می شه که بودنش رو به همه این تلاطم های هرروزه ترجیح می ده.

ای بابا... عجب حکایتی دارم من با این دلم!!!

نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387  توسط مهشادی  | 


من دلم یه عالمه رنگ می خواد، یه دنیای پر از رنگهای سبز، قرمز، آبی، صورتی، نارنجی، بنفش، ارغوانی، لاجوردی و حتی گل بهی یا پوست پیازی ولی اصلا دلم برای سفید، سیاه یا خاکستری تنگ نشده. از نبودنشون کلی هم خوشوقت میشم و جا برای رنگ های قشنگ بیشتر هم باز می شه.
فکرشو بکن که چقدر از فضای اطراف ما پر شده با رنگ های سفید و سیاه. دیوارای سفید و کاغذهای سفید کلی از فضای اطراف منو گرفتن و وقتی که از کاغذ سفید خسته می شم باید به دیوار سفید زل بزنم. بدتر اینکه وقتی برای فرار از این دلتنگی می خوام با کسی حرف بزنم، مانتو سیاه و مقنعه سیاه چهره شو قاب می گیره و مجبور می شم از این کارم صرف نظر کنم.


 وای که ما تو زندگی به چه چیزایی عادت می کنیم، موندم با این همه چیزهای کسل کننده چطور می تونیم هنوز لبخند بزنیم. آسمون خاکستری، لباسهای سیاه و بعضی مغزها کلا پاک پاکن مثل ورق سفید!!!
می گن قدیم لباس مشکی نشانه اشرافیت محسوب می شده چون درست کردن این رنگ کار سختی بوده، ولی عجب حالا همه لباس سیاه می پوشن شاید حالا همه پولدار شدن!

 

رنگهای خنثی اطرافمون مارو هم داره کم کم بی توجه و خنثی نسبت به اتفاق هایی که سرمون میاد می کنه و قدرت واکنش نشون دادن به مشکلات رو ازمون می گیره!
یه نکته کاملا مهم و قابل توجه برای سیاست مدارهای خانگی و مملکتی:

 

ایجاد محیط خنثی و بی روح، آدم هارو هم خنثی بی تفاوت و بی انگیزه می کنه و به این ترتیب می تونن خیالشون راحت باشه که کسی اعتراض نمی کنه!!!!


نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387  توسط مهشادی  | 


روحم مثل بادکنک شده سبک سبک، باید نگهش دارم تا ازم جدا نشه فکر می کنم همین الانه که از تنم جدا بشه و اگه خیلی معرفت از خودش نشون بده جسمم رو هم با خودش ببره بالا. حالا اگه بتونه از دستم در بره نمی دونم می خواد کجا بره! فقط می دونم که از این اتاق می خواد بره بیرون، خسته شده بس که هرروز صبح از توی خواب شیرین کشیدمش بیرونو با خودم آوردمش سر کار. از تکرار و یکنواختی اتفاقای زندگی عاصی شده و دلش تنوع می خواد.
باز دوباره هوا پاییزی شده و فیلش یاد هندستون کرده. اگه یار غارش هم بود الان می زد به کوه و کارهای ماجراجویانشونو می کرد.
داشتم فک می کردم چند وقته که برای خودم وقت نذاشتم و کارهایی که واقعا خوشحالم می کنه رو انجام ندادم. دلمون خوشه که تو دنیای مثلا آزاد زندگی می کنیم و عصر برده داری تموم شده، ولی من جدی فکر می کنم که برده داری الان جدی تر و به قول اهالی سینما زیرپوستی!!! تره.
خودمون داوطلبانه به اسارت می بریم خواسته هامونو و عجب اینکه همه مثل همیم. شکلش مهم نیست بلکه احساسی که همه از روزمرگی داریم مثل هم هستش. خیلیها اگه به میل خودشون یه روز رفتار کنند نمی دونن فردا با کدوم پول باید زندگی کنند!
در هر صورت نمی دونم بقیه آدما بادکنک های روحشونو چه جوری مهار می کنند ولی من بدجوری الان دلم میخواد آزادش بزارم تا پرواز کنه بره به هرجایی که دوست داره تا یه دل سیر خوش بگذرونه!!!!
نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387  توسط مهشادی  | 



من حافظم رو پاک کردم! به همین راحتی حرف به حرف، روز به روز و همه خوبیها با بدیهاشو. چقدر آروم بودم. با پاک شدنش مثل اینکه دارم آزاد می شم و کم کم از زیر بار خاطره های قبل میام بیرون. یک سال خاطره یک سال پیغام های هر روزه. سخت ترین قسمتش مربوط به قسمت های خوبش بود آنهایی که از رو احساس و مال عمق یه قلب بود. یه قلب مهربونی که تو دونه دونه پیغام هاش عشقشو فریاد کرده بود. ولی تصمیم گرفتم رهاش کنم به همون راحتی که تموم شد. دیگه نگه داشتنشون شده بود عذاب وجدان دایمی برام. هرجا که گوشیمو با خودم می بردم مثل اینکه حافظم رو هم با خودم می بردم و بار سنگینشو حس می کردم.
بالاخره ولی تصمیم گرفتم خودمو آزاد کنم. نمی دونی چقدر با بودنشون استرس و ناراحتی داشتم که وقتی پاک شدن همشون هم رفتن.
من خودمو از زیر بار نگه داشتن تمام smsهایی که تو یک سال گذشته گرفته بودم یا فرستاده بودم خلاص کردم. یه زمانی نگه داشتنشون یه حس خوبی مثل هویت بهم می داد ولی وقتی پاکشون کردم تازه فهمیدم حتما نباید یه چیزو با دستت بلند کنی تا بگی چقدر سنگینه. نگه داشتن اونها از همه چیزایی که تا حالا بلندشون کردم سنگین تر بود و چه آرامشی، حس رها شدنی داشتم وقتی که از قفس خود ساختم پریدم.

آروم آرومم و انگار داره یواش یواش شادی خودم از ته ذهنم می یاد بیرون. بیچاره ترسیده بود بس که بهش گفته بودن باید مواظبت باشیم تو نمی تونی تنهایی از پس همه خطرهایی که تهدیدت می کنه بر بیای. حالا می خواد کم کم دوباره رو پاهای خودش وایسته و نفس بشه.

راستی بندهای علاقمو هم نمی گم پاره کردم ولی آروم آروم از دستو پام دارم باز می کنم آخه فقط باعث شده بود تو زندان ذهنم بیشتر اسیر بشم.
تولدم مبارک چه روزه خوبیه......

نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387  توسط مهشادی  |